زبان آلمانی پر است از کلماتی که در هیچ زبان دیگری معادل دقیقی برایشان پیدا نمیشود. هرکدام از این کلمات، احساسی یا موقعیتی خاص را توصیف میکنند که در فارسی یا انگلیسی، باید با چند جمله توضیحشان داد.
شاید برایت جالب باشد بدانی گاهی یک کلمه آلمانی میتواند کل حس و حال آدم را بیان کند؛ چیزی که در فارسی باید با چند جمله گفت. بیا با هم سفری کوتاه کنیم به دنیای ۱۰ کلمه آلمانی که هرکدام، قصهای در دل خود دارند:
Fernweh
وقتی دلت تنگ میشود برای جاهایی که هرگز ندیدهای. حسی شبیه اشتیاق شدید به سفر، اما عمیقتر و پر از دلتنگی. انگار صدایی درونت مدام میگوید: «برو، دنیا را ببین!»
مثال:
Ich habe Fernweh und möchte neue Länder entdecken.
دلم سفر میخواهد و میخواهم کشورهای جدید را کشف کنم.
Fremdschämen
لحظهای که کسی کار خجالتآوری میکند و تو از طرف او سرت را پایین میاندازی. مثل وقتی دوستت وسط یک مهمانی حرف عجیبی میزند و تو آرزو میکنی ای کاش نامرئی بودی!
مثال:
Ich muss fremdschämen, wenn er so laut spricht.
وقتی او اینقدر بلند حرف میزند، از طرفش خجالت میکشم.
Torschlusspanik
ترسی که به سراغ آدم میآید وقتی احساس میکند زمان دارد تمام میشود و فرصتها یکییکی از دست میروند. مخصوصاً وقتی سن بالاتر میرود و حس میکنی برای رسیدن به بعضی آرزوها دیر شده است.
مثال:
Mit dreißig bekam sie Torschlusspanik, weil sie noch nicht verheiratet war.
در سیسالگی دچار وحشت از دست دادن فرصتها شد چون هنوز ازدواج نکرده بود.
Weltschmerz
نوعی غم فلسفی که از دیدن بدیها و سختیهای دنیا سراغ آدم میآید. نه غمی شخصی، بلکه دلگیری از وضع دنیا و واقعیتهای تلخ زندگی.
مثال:
Der Weltschmerz macht ihn oft nachdenklich.
غم جهان او را اغلب به فکر فرو میبرد.
Kummerspeck
وقتی غم و استرس را با پرخوری خالی میکنی و نتیجهاش چند کیلو اضافهوزن است! معنای تحتاللفظیاش «چربی غم» است.
مثال:
Nach der Trennung hat er viel Kummerspeck bekommen.
بعد از جدایی حسابی چاق شد.
Treppenwitz
جوابی بامزه یا تیکهای تند که دقیقاً وقتی جلسه تمام شده یا از پلهها پایین میآیی، تازه به ذهنت میرسد. همه ما آن لحظه «ای کاش آن موقع گفته بودم!» را تجربه کردهایم.
مثال:
Der perfekte Treppenwitz fiel mir leider erst zu spät ein.
جواب عالی تازه خیلی دیر به ذهنم رسید.
Heimat
حسی فراتر از خانه یا کشور. جایی که در آن ریشه داری و وقتی اسمت را میشنوند، همه یاد همان جا میافتند. Heimat میتواند یک شهر، یک محله یا حتی آدمهایی باشد که کنارت هستند و به تو حس آرامش میدهند.
مثال:
Diese Stadt ist meine Heimat, hier fühle ich mich wohl.
این شهر وطن من است، اینجا احساس راحتی میکنم.
Sitzfleisch
توانایی عجیبی که بعضیها دارند برای نشستن طولانیمدت و انجام کارهای طاقتفرسا بدون خسته شدن یا ترک کردن آن. چیزی که دانشجوها سر جلسه کنکور یا نویسندهها موقع نوشتن رمانهای طولانی حسابی به آن نیاز دارند!
مثال:
Er hat viel Sitzfleisch und kann stundenlang lernen.
او تحمل زیادی دارد و میتواند ساعتها درس بخواند.
Fingerspitzengefühl
ظرافت، حساسیت و شمّ قوی برای تشخیص موقعیتهای حساس و رفتار درست در همان لحظه. چیزی که یک سیاستمدار، مدیر یا حتی یک دوست خوب باید داشته باشد تا بتواند در شرایط پیچیده، بهترین تصمیم را بگیرد.
مثال:
Ein guter Lehrer braucht Fingerspitzengefühl im Umgang mit seinen Schülern.
یک معلم خوب باید در برخورد با شاگردانش ظرافت داشته باشد.
Schadenfreude
لذتی پنهان (و شاید کمی شیطنتآمیز!) که آدم از بدبیاری یا شکست دیگران میبرد. شاید اعترافش سخت باشد، اما همهمان کموبیش این حس را تجربه کردهایم.
مثال:
Viele Menschen empfinden Schadenfreude, wenn Prominente scheitern.
خیلیها وقتی افراد مشهور شکست میخورند، احساس خوشحالی میکنند.
این کلمات نشان میدهند زبان آلمانی چقدر غنی، عمیق و سرشار از احساسات است. یادگیری چنین واژههایی نهتنها دایره لغات آدم را گسترش میدهد، بلکه نگاه تازهای به دنیای احساسات و تجربههای انسانی باز میکند. شاید دلیل محبوبیت زبان آلمانی برای بسیاری از زبانآموزها، همین کلمات خاص و منحصربهفرد باشد که قصههای بزرگی را در دل خود جای دادهاند.
اگر تو هم دوست داری زبان آلمانی را به شیوهای ساده و جذاب یاد بگیری و با واژههای خاص و فرهنگ آلمانی بیشتر آشنا بشی، حتماً سری به سایت ما بزن و از دورههای آموزش زبان آلمانی دیمو لینگو استفاده کن.
